تبليغاتX
در انتهای افق
 

 

بلند پاك بهاري !دلم گرفته برايت

حروف سربي اسمي كنون نشسته به جايت

نگاه دهكده مان از عبور سبز تو خالي است

چرا نمي وزد از دره ها نسيم صدايت

چگونه مي شود از زندگي سپيده بچينم

ميان اين همه خار از غروب زمزمه هايت

ستاره اي ز نگاهت بريزبر شب تلخم

پس از تو مانده فقط طرح گنگي از ردپايت

نه اشتهاي غزل مانده ، نه يك حوصله اواز

بلند پاك بهاري ! دلم گرفته برايت

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:41  توسط مسافر سرزمین عشق  | 
 

 

ای شقایق های اتش گرفته ، دل خونین ما شقایقی است که داغ شهادت شما را بر خود دارد ، ایا ان روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید .

                     

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:25  توسط مسافر سرزمین عشق  | 

 

                                    

 

بسیجی قد بلند گفت : «خسته شدم » .

بسیجی صورت گرد در حالی که هن هن کنان ، وسط صف می دوید ، گفت :     « شاید الان تمام شود » .  هوا دم کرده بود و نفسها ، سنگین بالا می امد . صف نیرو ها ، چهارمین دور زمین صبحگاه را طی کرده بود . تمام نیرو های تیپ ، در حالی که عرق سر تا پاشان را خیس کرده بود ، دنبال هم می دویدند .

حاج احمد کنار ستون جمعت بود . سر بالا گرفته بود و محکم پا بر زمین می کوبید . از چهره اش نمی شد فهمید که چه می خواهد بکند . ایا این اخرین دور خواهد بود ؟ بسیجی صورت گرد دوباره گفت : « کاش تمام می شد » .

بسیجی صورت گرد ادامه داد :« او امروز به هیچ کس رحم نمی کند . نگاه کن ، حاج همت هم جلو است . کنار او هم حسین ، فرمانده گردان ما می دود . امروز همه هستند » . پاها همچنان ، هماهنگ بر زمین کوبیده می شد . نیرو ها از بس دویده بودند ، سینه ها می سوخت و پاها توان رفتن نداشت .

دور شم هم طی شد . عرق ، از زیر چانه ها چکه می کرد اما حاج احمد خیال ایستادن نداشت . صدای نفس ها بلند تر شده بود . سرانجام ستون ایستاد . اما درست در انتهای زمین صبحگاه که اب  روی زمین جمع شده بود و گلها ته نشین شده بودند .

حاج احمد : « همه باید محکم و استوار باشیم . ما داریم به جنگ می رویم ، جنگ » .

بسیجی قد بلند گفت :« من که دیگر نا ندارم » .

حاج احمد گفت ک« در جنگ باید امادگی هر کاری را داشته باشیم . گاهی باید یک کیلو متر در میان گل و لای سینه خیز بروید . باید از الان اماده باشید » .

بسیجی صورت گرد گفت :« خدا بخیر کند ، امروز ، تا پدر مان را در نیاورد ، ول کن نیست » . 

حاج احمد گفت ک« همه باید از توی این اب سینه خیز بروند » . بسیجی صورت گرد گفت : « او فقط بلد است دستور بدهد . اگر راست می گوید ، اول خودش بگذرد . شرط می بندم که به فرمانده هان دیگر هم نگوید سینه خیز بروند . فقط ما بیچاره ها هستیم که … »

توی جمعیت ولوله افتاد . هیچ کس باورش نمی شد که باید از میان گل و لای سینه خیز بروند .

حسین ، بلند شو .            

دهان بسیجی قد بلند از تعجب باز ماند . گفت : «فرمانده گردان ما ؟ »

بسیجی صورت گرد :« تو چقدر خوش خیال هستی . او را بالای سر ما می گذارد تا هیچ کس از زیر کار در نرود » .

حاج احمد گفت :« از همین جا سینه خیز برو» .

حسین روی زمین دراز کش شد . ارام سینه خیز رفت . وقتی لباسش خیس شد ، سرعت گرفت و به تندی رفت .

حاج احمد گفت :« همت ، بلند شو » .

حاج همت برخاست . بسیجی صورت گرد با تعجب گفت :« من می دانم ، او با همت این کار را نمی کند ... »

حاج احمد گفت : « سینه خیز برو » .

بسیجی صورت گرد ، حرفش را برید . حاج همت روی زمین دراز کشید و جلو رفت . حاج احمد رو به جمعیت ایستاد . نسیم خنکی از سمت شرق وزید . گفت : « همه باید این کار را بکنیم . اگر در عملیات گیر افتادیم ، باید یتوانیم ... »

بسیجی صورت گرد پوز خندی زد و گفت : « همه باید این کار را بکنند به غیر از خودش ! »

حاج احمد قاطعانه گفت : « هیچ کس نباید از زیر کار در برود » .

خودش روی زمین خوابید . جمعیت متعجب نگاه کرد . سینه خیز جلو رفت . اب زلال ، گل الود شد . کمی بعد در حالی که تمام بدنش خیس شده بود ، از ان سو بر خاست .

نیرو ها ارام قدم جلو گذاشتند . بسیجی صورت گرد توی موج جمعیت قرار گرفته بود . همه روی زمین خوابیدند . او حیران بود . همه سینه خیز می رفتند . او هم بناچارهمراه شان جلو رفت . بسیجی قد بلند گفت : « همه باید جلو برویم » .

بسیجی صورت گرد لبخندی زد و گفت :« همه با هم » .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:51  توسط مسافر سرزمین عشق  | 
 

 

بسیج از دیدگاه امام خمینی (ره) :

 

- بسیج نه بمثابه یک ارگان در کنار ارگان های دیگر ، که به منزله روح جاری در تمامی اعضا و رگ و ریشه کشوراست.

 

- بسیج لشکر مخلص خداست که دفتر تشکیل آن راهمه مجاهدان از اولین تا اخرین امضا نموده اند .

 

- بسیج میقات زائران خانه دل وعاشق آن دلداری است که پا برهنگان یعنی همان موحدین حق طلبی که برای وصل آن یگانه و سرشار شدن از جام وحدتش ، هر گونه زیب و زیور و الایش و منت و ناخودی و عجب و استکبار را از خود دور کرده اند ، در معراج بلند قربانگاه عشق وضوی خون گرفته و بی نیازی از نام ونشان را در نماز شهادت و ایثار طلب کرده اند.

 

- حاکمیت تفکر بسیجی می تواند چشم طمع دشمنان و جهان خواران را از کشور دور کند .

 

بسیجی کسی است که کارش:

 

 خود باختگی دربرابر حق و رهایی در وادی سرگشتگی و عشق و اخلاص به ذات مطلق است.  

بسیجی گسستن از قیود مادی و هواهای نفسانی و پیوستن به معنویت و محو شدن در مقابل جمال ازلی است .

بسیجی مصداق بارز (المومن کالجبل الراسخ لا تحرکه العواصف) است

بسیجی آرمان خواه و اصول گراست و با هر چه که با اصول مکتبی او ناسازگار باشد ، سرستیز خواهد داشت . بسیجی مخلص برای ادای دین زمان و مکان نمی شناسد . برای بسیج و تلاش بسیجی شب و روز مفهوم  ندارد . به بسیجی همه چیز در همه جا مربوط می شود .

او برای پاداش کار نمی کند ، اجر خود را در جای دیگر جستجو می کند و صحیح تر اینکه بگوییم او اساسا به پاداش فکر نمی کند. بسیجی در مقابل تشخیص مصلحت ، فرمان و ارشاد مقام رهبری و ولایت چون و چرا نمی کند . او برای خود حیاتی از ولی امر خود  متصور نیست .

 

اگر من و تو هم خود را بسیجی می دانیم باید به این اصو ل و ارزشها پایبند باشیم .

 

                          ان شا الله

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 23:31  توسط مسافر سرزمین عشق  | 
 

 

قلبی دارم زعشق تو چاک شده

روح از دو بال تو بر افلاک شده

آه این دل از جفای تو خون گشته

در پای محبت تو در خاک شده

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:41  توسط مسافر سرزمین عشق  | 
 

 

حاجی خوش به حالت که نیستی و ببینی کسایی که شما و همسنگراتون براشون جنگیدید چطور دارن جواب خوبی شما ها رو می دن !

حاجی ! تو این شهر و تو این کشور کم کم داره انسانیت خاک

میشه ... کم کم داره راه شما و یاد شما فراموش میشه ...

دیگه از اون همه صلح و صفا یی که بین برادرها و خواهرها بود خبری نیست ...

دیگه ارزشهای دینی و اسلامی رنگی نداره . الان فقط فرهنگ غرب براشون ارزشه ...

دیگه برای بچه بسیجی تره هم خورد نمی کنن.

اون وقت ها ، دوره ی شما رو می گم ، به غیر از تعداد انگشت شماری بقیه بسیجی بودند . حرف بسیجی  خریدار داشت. هر جا رو که نگاه می کردی بسیجی ها   اونجا بودن ، مملکت رو انگشت بسیجی می گشت ...

اما حالا چی ...؟! بسیجی ها انگشت شمارند . تا بچه بسیجی میاد حرف بزنه می زنن تو دهنش ، بهش می گن ساکت باش تو حق نداری حرف بزنی !

دیگه برای بسیجی ارزش قائل نیستند ، این آدم ها انقدر بی انصاف و بی مروت اند که برای پیش برد اهداف دنیاییشون حاضر اند آبروی یه بچه بسیجی رو که فقط و فقط برای حفظ آرمان های اسلام  و پایمال نشدن خون شهدا قدم بر داشته رو ببرند.

این آدم ها آنقدر مکاراند که خودشون رو بسیجی جا می زنن و با وا نمود کردن دوستیشون بسیجی های تازه پا گرفته رو به جاده خاکی هایی که انتها نداره می برن .

حاجی جون ! اینجا گرگ های آدم نما در کمین نشستن ... اون قدر زر و زیور دنیا چشماشون رو کور کرده که جز جمع کردن پول بیت المال فکردیگه ای ندارن ...

حاجی بیا با همین بسیجی های کم هم که شده جامعه ی جدیدی رو بسازیم... با هم زمینه ی ظهور منجی حق رو فراهم کنیم ، تا اون موقع هم دل پدر پیرمون رو شاد کرده باشیم ...

حاجی ما منتظر و چشم به راهیم ... زود بیا.....!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:6  توسط مسافر سرزمین عشق  | 
 

مرگ کوچک تر از آن که تا

بشکند قامت مردان خدا

مرگ موج است و شهادت دریاست

رمز فرهیختگی ها ، اینجاست

چشم هایی که بصیرت دارند

تا فراسوی افق بیدارند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 15:54  توسط مسافر سرزمین عشق  | 

جامانده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 23:14  توسط مسافر سرزمین عشق  |